زبانحال سیدالشهدا در شهادت حضرت علی اصغر علیهالسلام
دریای خـاموش پدر فریاد کن فریاد کن فـریـاد ثـارالله را از سـیـنـهات آزاد کـن گه دیده بگشا سوی من گاهی عمو را یاد کن با یک تبسم لحظهای قلب پدر را شاد کن دل داده بر تیر بلا از عالمی دلـبر شدی هر روز زیبا بودهای امروز زیباتر شدی ای آخرین سرباز من یک لحظه چشمی باز کن سرّ نهان با من بگو سوز درون ابراز کن هنگام معراجت شده پرواز کن پرواز کن سیـر فـسبـحان الـذی آغـاز کن آغاز کن قرآن من تفـسیر شو تعبیر شو تعبیر شو سر تا قدم تکبیر شو چشم انتظار تیر شو تو کـوثـر مواج من تو سـورۀ نـور منی یک غنچه نه یک باغ گل یک نخلۀ طور منی هم راز ناپـیدای من هم سر مستور منی هم شعر ایثار منی هم شور عاشور منی سربـاز بـیـدار منی تـنهـا خـریـدار مـنی بر روی دست من علم بلکه علمدار منی ای خون حلق تشنهات روی خدا را آبرو ای بوده از صبح ازل با تیر قاتل روبرو بـاید دهم آرایشت امـروز با خـون گـلـو گر تاب گفتن نیستت با گردش چشمت بگو تو آب میخواهی ز من یا شیر میخواهی علی نه، شیر وصل یار را از تیر میخواهی علی از آب پیکان بلا خود شیر نابت میدهم در شعلۀ سوز درون سوزانده، تابت میدهم از شیر میگیرم ولی با تیر آبت میدهم با حلق خونین میبرم دست ربابت میدهم ای قتلگاهت دوش من ای قبر تو آغوش من در پیش پیکان بلا لبخند گرمت نوش من پیراهن خونین کفن، خون آب غسل پیکرت گردیده روی دست من بر پوست آویزان سرت با دست خود دفنت کنم شاید نبیند مادرت از شانۀ من پر زدی زهرا گرفته در برت کردند خوابت با عطش دادند آب از ناوکت از نخل«میثم»میچکد خون گلوی نازکت |